<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خیالباف]]></title>
		<link>http://khialbaf.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[به امید پیروزی]]></title>
					<link>http://khialbaf.blogsky.com/1385/03/14/post-3/</link>
					<description><![CDATA[<P>بالاخره ایران پرواز کرد.<IMG style="WIDTH: 195px; HEIGHT: 300px" height=376 alt="" hspace=0 src="http://213.176.25.48/multimedia/pics/1385/3/photo/817.jpg" width=258 align=left border=0></P>
<P>برای تیم ملی دعا کنیم تا با مربی سربه‌زیر و بازیکنان متعصبش، در جام جهانی&nbsp;آلمان،&nbsp;تاریخ‌ساز بشن. اونا می‌دونن که چه‌قدر دلمون می‌خواد شگفتی خلق کنن. پس بوسه‌هامونو از دور با عطر یاس‌های بهاری، به شوق پیروزی تقدیمشون کنیم.</P>
<P>ضمنا علی کریمی! چشم امید&nbsp;یه ملت به ساق‌های تو دوخته شده؛ تو که باید با پاهات شعبده‌بازی کنی، کلید&nbsp;موفقیت ایرانی توی دستای توست. می‌دونم که با آمادگیت، نام آریایی رو بلندآوازه می‌کنی. پس درد پاهاتو فراموش کن؛ چون تو&nbsp;باید دسته‌ی پرنده‌ها رو به ساحل امن نجات برسونی.</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 4 Jun 2006 18:16:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://khialbaf.blogsky.com/Comments.bs?PostID=3</comments>
          <guid>http://khialbaf.blogsky.com/1385/03/14/post-3/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گل سرخ]]></title>
					<link>http://khialbaf.blogsky.com/1385/03/05/post-2/</link>
					<description><![CDATA[<P>تو امروز هم نیامدی و او باز&nbsp;با شوق فراوان دیدار، سر قرار حاضر شد تا شاید در نگاهش قصه‌ی تکرار را <IMG style="WIDTH: 187px; HEIGHT: 129px" height=289 alt="" hspace=0 src="http://tinypic.com/1qgz6b" width=536 align=left border=0>بخوانی؛ تکرار یک رویا، یک هدیه با لبخند، یک آرزوی محال.</P>
<P>یادت هست روزی را که آن گل سرخ را با دو، سه واژه‌ی بکر به آن دختر مشرقی هدیه می‌کردی و او معصومانه نگاهت&nbsp;می‌کرد؟</P>
<P>فردای آن روز، تو برای همیشه به آسمان‌ها رفتی و او را در بیم و امید، تنها گذاشتی. حالا او هر روز سر موعد با امید انعکاس صدایت آن‌جاست تا آن را هرچند نامفهوم، از میان جمعیت حاضر بشنود که برای تمسخرش آن‌جا جمع می‌شوند.</P>
<P>حروف اسمت را هجی می‌کند، صدایت می‌زند. ظاهرا جوابی نیست اما او ادعا دارد که تو را به وضوح می‌بیند و صدایت را می‌شنود. چه سری را پنهان کرده‌ای که تمام تلاش او در برملا کردنش بی‌نتیجه می‌ماند؟ یادگاری‌ات برایش عزیز است؛ که&nbsp;اگر آن گل سرخ نبود، زن مشرقی، قهرمان بی‌بدیل این افسانه لقب نمی‌گرفت.</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 26 May 2006 19:23:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://khialbaf.blogsky.com/Comments.bs?PostID=2</comments>
          <guid>http://khialbaf.blogsky.com/1385/03/05/post-2/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خیالباف]]></title>
					<link>http://khialbaf.blogsky.com/1385/02/17/post-1/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt">
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: PAMitra; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2></FONT></o:p></SPAN></P><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: PAMitra; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </SPAN>شب از نیمه گذشته است. پیرزن، فانوس تنهایی‌اش را به سینه‌ی دیوار گلین می‌آویزد و به امید بازگشت، در را مثل همیشه باز می‌گذارد. <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: PAMitra; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </SPAN>سوز سرما، در تمام وجودش نفوذ کرده است. با دست ناتوانش، غبار نامرئی قاب عکس را برای هزارمین بار پاک می‌کند و ترانه‌ای سوزناک را با صدایی لرزان، زیر لب زمزمه می‌کند. سپس با خودش می‌گوید‌:<IMG alt="" hspace=0 src="http://money.standard.net/img/mugs/OldWoman.jpg" align=right border=0><o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; FONT-FAMILY: PAMitra; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>«پسر عزیزم! نمی‌دونم الان کجایی؛ چی‌کار می‌کنی؛ مدت‌ زیادیه که تو رو ندیده‌ام؛ منتظرم که بیایی؛ تا به آغوش بگیرم و ببوسمت. عزیزم! نمی‌دونم چند روز و چند ماه و چند ساله که رفتی. همه می‌گن: &lt;14 ساله گذشته&gt;. واسه‌ی من، هر لحظه‌اش هزار سال بوده. می‌گن: &lt; تو دیگه برنمی‌گردی&gt;. <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>می‌گن که من&nbsp;- فقط - یه خیالبافم. بذار؛ هرچی دلشون می‌خواد بهم بگن. دیوونه یا هرچی که دوست دارن، بهم بگن. اما، من، تو رو، خیالتو، بودنتو، نبودنتو، با همه‌ی وجودم دوست دارم. من، مرزی بین خیال و واقعیت نمی‌بینم. اگه مرزی هم بوده، من، اونو شکستم. من، لباسی از خیالت بافتم و به تن کردم؛ تا همیشه از عطر وجودت معطر بشم. بیا عزیزم؛ زودتر بیا! تا دعا کنم؛ خوش‌بوترین عطر دنیا، مال لباس تو باشه » . . .</FONT></SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></FONT></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 7 May 2006 20:46:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://khialbaf.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1</comments>
          <guid>http://khialbaf.blogsky.com/1385/02/17/post-1/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
