گل سرخ

تو امروز هم نیامدی و او باز با شوق فراوان دیدار، سر قرار حاضر شد تا شاید در نگاهش قصه‌ی تکرار را بخوانی؛ تکرار یک رویا، یک هدیه با لبخند، یک آرزوی محال.

یادت هست روزی را که آن گل سرخ را با دو، سه واژه‌ی بکر به آن دختر مشرقی هدیه می‌کردی و او معصومانه نگاهت می‌کرد؟

فردای آن روز، تو برای همیشه به آسمان‌ها رفتی و او را در بیم و امید، تنها گذاشتی. حالا او هر روز سر موعد با امید انعکاس صدایت آن‌جاست تا آن را هرچند نامفهوم، از میان جمعیت حاضر بشنود که برای تمسخرش آن‌جا جمع می‌شوند.

حروف اسمت را هجی می‌کند، صدایت می‌زند. ظاهرا جوابی نیست اما او ادعا دارد که تو را به وضوح می‌بیند و صدایت را می‌شنود. چه سری را پنهان کرده‌ای که تمام تلاش او در برملا کردنش بی‌نتیجه می‌ماند؟ یادگاری‌ات برایش عزیز است؛ که اگر آن گل سرخ نبود، زن مشرقی، قهرمان بی‌بدیل این افسانه لقب نمی‌گرفت.